محمد مفيد مستوفى بافقى

101

جامع مفيدى ( فارسى )

و ديگرى باغيست در قصبهء مهريجرد مشهور به « باغ بيگمى » كه عندليب خوش الحان از وصف آن به هزار زبان مترنم به اين مقال ، شعر : زهى به حسن [ و ] صفا ثانى بهشت برين * كه رشك جنت خلدى و جاى حور العين اگر محيط فلك حوض تو نظاره كند * ز شرم غرق شود ز آب چشم عبرت‌بين و الحق كه آن باغ بهشت بنياد كه عذوبت زلال خوشگوارش از عين سلسبيل حكايت مىكند و لطافت هواى فرح‌افزايش از نسيم جنات النعيم روايت مىنمايد ، نظم : هوايش اعتدال جان گرفته * نم از سرچشمهء حيوان گرفته [ 85 ب ] رسيده سبزه‌هايش تا كمرگاه * درختانش زده بر سبزه خرگاه اگر مرغى بشاخش آرميدى * گشادى سايه‌اش بال و پريدى بساطش در نقاب گل نهفته * گل و لاله است كاندرهم شكفته نسيمش را مذاق باده در پى * همه جايش براى صحبت مى و آن‌منزل فردوس‌آسا اكنون به عنوان ملكيت شرعى به تحت تصرف نجابت و كمالات دستگاه زاير بيت اللّه الحرام المشرف به طواف ركن و المقام حاجى محمد صالح بافقى - كه ذات جامع الصفاتش از غايت اشتهار به خوبى و خيرانديشى محتاج به توصيف و تعريف نيست - قرار دارد . بر راى اصحاب اعتبار مخفى نخواهد بود كه قصر روشن حيات انسان را به باران غم سرشته‌اند و صحن گلشن عمر كل مخلوقات را به نقوش « كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ » آراسته‌اند . لاجرم روز شادى را شب غم در پى و شب وصال را روز فراق برابر ، كمالى را زوالى و شرفى را نكبتى در قفا [ ست ] . شعر : گيتى كه اولش عدم و آخرش فناست * در حق او گمان ثبات و بقا خطاست